هر نقاب روی جانان را نقاب دیگرست ، هر حجابی را که طی کردی حجاب دیگرست

چه غمی...

غمگینم ، خیلی غمگین

پدری بود

پدری نیست...

او رفت ، خیلی بی صدا ، بی هیچ هیاهو ، فقط توانست جنازه بی جانش را بر روی تخت بیمارستان ببینم.

پدری که مریض نبود ولی خسته از زندگی

او خسته بود که رفت ، بی هیچ خداحافظی ، بی هیچ کلامی...

او نه تنها پدرم بود بلکه بهترین دوستم هم بود

و اینکه تنهاتر از هر بار ، دستانم را به سوی آسمان نیلی بلند کرده و برای آرامشش صلوات می فرستم...

همین


و دوباره غمی و غمی و دگر بار غمی


در واپسین لحظات پاییز 26 آذر 94، خود خود ظهر...


تنها صلوات شما و قرائت فاتحه ای التیام بخش این دل چند باره زخم خورده من است

از همه دوستان عزیز مجازیم التماس دعا دارم

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

همو پیراهنه...

یادته...!

همون روزی که من تو رو ندیده بودم تو هم منو ندیده بودی !!

آره همون روز و می گم...

دو سه تا بسته دیگه هم تو دستت بود کمی خسته به نظر میرسیدی.

به آقای فروشنده گفتی من ی پیراهن مجلسی میخوام و او سه چهار تا پیراهن برایت آورد...از چهره ات معلوم بود که پیراهنها را نپسندیدی..ی دفعه سرت را چرخاندی و چشمت افتاد به من..!

نمیدانم چرا ی دفعه دلم هری ریخت...

ی دفعه لبخند زدی منم کمی خجالت کشیدم.

پیش خودم گفتم خدا کنه منو جاهای خوب بپوشونه 

با من پز نده

با من گناه نکنه...

تا داشتم به این حرفها فکر می کردم به خودم آمدم دیدم منم کنار بقیه بسته های تو جا گرفتم.

از فردای روز بعد دوستی منو تو شروع شد.

پیراهن قبلیت را به گوشه ای انداختی و

صبح منو پوشیدی 

اولین لبخندت را کنار آینه دیدم .

اون نگرانیهایم با لبخندت کلن از ذهنم خارج شد

لبخندهای بعدی را از کسانیکه با آنها روبرو می شدی بر روی لبانشان دیدم ، کاش آینه ای بود که تو را هم با شنیدن تبریکهایشان می دیدم.

با هم رفتیم بیرون ، این سو، اون سو..

دم غروب هم مثل هم هر دو تا خسته و بی رمغ امدیم خانه و تو منو تا کردی و گذاشتی رو جای رختی...

تا مدتها کارت همین بود

چند باری هم منو انداختی تو لباسشویی...آخ که نزدیک بود خفه بشم.

ولی بعدش که منو اطو زدی کمی سر حال آمدم.

زمان گذشت...من دیگه به تن تو عادت کرده بودم.

ی روز که منو نمی پوشیدی دلم می گرفت و یواش یواش شروع کردم به پو سیدن...


راستی یادته ی بار هم که داشتی وسیله ای را از بالا می آوردی پایین آستینم نخ کش شد...

دوباره دلم هری ریخت...گفتم نکنه دیگه منو بیرون نبره...!

اما خدا را شکر

مثل اینکه تو زیاد وضع مالیت خوب نبود ..


چند تا کوک درشت و نازک زدی به استین و دوباره من شدم و بوی تن تو ...


ببین من ی روزی نو بودم

خوشکل بودم

تو بهترین جای مغازه جایم بود...

ولی حالا


آره الان و میگم..


هر کی تو رو می بینه اول ی نگاهی به من مینداره


میگه چه پیراهن زوار در رفته ای


دلم گرفت


دلم شکست...

اما دیگه من بوی تن تو را گرفته بودم...

امروز صبح با تو بودم چند تا بسته دستت بود و من با تو به مغازه پیراهن فروشی رفتم...


چقدر نگاه پیراهنها برایم آشنا بود...

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

مرتع ها...

همو جاهایی که ی عمر دلت میخواست باشی ، همش حسرت دیدنشو با تصورات ذهنیت به آرامش نسبی تبدیل می کردی ، همو آدمایی که گاهگاهی از کنارت رد می شنه و دست پا شکسته ، حرفشون و شنیده یا نشنیده می گیری و با ی دنیا سوالات بی پاسخ مواجه می شی ، همو زمانهایی که تا بخودت میای می بینی باهاشون ی دنیا فاصله داری ، همو رنگهایی که با رنگ آرزوهات یکی شدند و مدادی برای کشیدنشون نداری ، همو دستهایی که روزی چشمات دنبالشون بوده و الان اثری ازشون نیست ، همون بچه های کوچکی که الان واسه خودشون ی پارچه خانوم یا آقا شدند....

فقط و فقط آینه هست که گاهی بفهمی نفهمی بهت می گه چی بودی و چی شدی...

اگه اون آینه هم زایده خیالت نبوده باشه...

             

کاش می دانستم در این مزرعه سبز چرا می کنم چرا...!

 

از نوبهار عمر وفایی نیافتم           چون گل مگر گلاب کنم رنگ و بوی خویش


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

وقتی ها...

زمانیکه هزار حرف داری و دستانت یاری نمی کنند و زبانت قاصرند از بیان آن ، خواسته یا ناخواسته ذهن آدم بدانسو می رود که چه بسیار دانسته هایی که بودند و اینکه جز تلی از خاک اثری از آن بجا نمانده ، همانند بغضهای فرو داده نشد...



 


ای دعا ناگفته از تو مستجاب           داده دل را هر دمی صد فتح باب


چند حرفی نقش کردی از رقوم       سنگها از عشق آن شد هم‌چو موم


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

بی دم و باز ها...

هنوز هم نتوانسته جایگاه قبلی خودش را بدست بیاورد ، او می داند که نمی خواهد. رفته خیلی وقته که رفته و می دانم که به جایگاه خیلی بهتری رفته..

وقتی حب و بغض دیگران و حسادتهای بی دلیل و ضربه زدن هایشان را می بینم ، دلم هری می ریزد که هست منت آزادی از بخیل مرا، قلبم با  صداهای ناهنجار می زند و کامم از بی مزگی روزگار تلخی را چاشنی خوراکم می نمود. دلم میخواست که او بود و مرا به آرامش دعوت می کرد.خود می دانم  که ظاهرم چیزی از درونم را نشان نمی دهد ولی او خوب می فهمید که چه دردی می کشم هنگامی که  کسی پیراهنم را از پشت می گیرد و نمی گذارد راهم را بروم ، همان کوره راهی که سدی برای کسی نیست ، نفسم می گیرد ، نه از تنگی شدن فشاربر  روی گلویم ، از فضایی که دیگر نفس او نیست  و گوشی برای شنیدن  ذکر یا رب یا ربش.


                                                            

شاید بتوانم ساعتی به خود فرصت بدهم ، نردبانی را از خدا قرض بگیرم به سویش رفته و دمی با او نجوا کنم،کاش دوباره می توانستم ببینمش نه در بیداری ، در رویای شیرین کودکی معصوم که سر بر زانویش نهاده و به امید شنیدن قصه  هزار و یک شبش لحظه شماری می کند.

کجاست آن قصه گوی شبهای خلوت انس  که ساعتی ما را به سکوت دعوت می نمود و خوابی را تنها به بهانه بیدار شدن روز بعد برایمان به ارمغان می آورد.

دلم خون است از آدمها که هر دم و بی دم با هر دم و باز دم آسمان نیلگون رویاهای قشنگ بنفش مرا به تاری شبی بی ستاره وخالی ازسو سو و  پرتویی از نور ماه پشت ابر و سرشار از غبار مسموم نفسهای هرزه گردی که خواسته های بی انتهایشان را با بادهای هرزگردتر صحرای پهن و خموش بارور کرده و دمادم چشمانم را و ای وای دیدگانم را خاک آلود نظر می کند.

دلم هوای باران کرده است تا شاید دمی ببارد و هوای نفسهای گره خورده و پیچ در پیچ  آغشته  به غبار فضای پیرامون مرا به هوای شنیدن نفسهای لبریز از ذکر خدا خدایش یکی کند، ای وای آدمها کمی فرصت کمی آرامش...هنوز هم  طنین تاخت و تاز شما که نادانسته به هر سو می تازید گوشم را آزرده و نمی دانم کدام ابر بهاری  باربر شده از مهر و عطوفتش  بشوید و کدام خورشید بر خواسته  از گرمای وجودش دمی آسودگی و آرامش را برایم به ارمغان بیاورد ...

کمی آرامتر بتاز دنیای باورهای خسته از اندیشه ام.

 

هرکه با توسن سرکش کند اندیشه تاخت           مرگ را می کند از ساده دلی استقبال

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

آن خانه کجاست...

هوا خیلی سرد بود، برروی خیلی از کوه های از سفیدی برق و تابش ماه روشنایی خاصی بچشم می خورد.
من تنها از روز قبل آن تصمیم گرفتم که بدانجا بروم.
می دانستم که پاسی از شب گذشته می رسم.شهری کوچک که کسی را نمیشناختم.
باید می رفتم،در وجود درون خود ، با خود  گفتم من دارم برای دیدنت می آیم جایی را ندارم...
مسافر خانه یا هتلی هم در آنجا نبود.
خدای بزرگ سرما و شب را چگونه به صبح برسانم...؟
گفتم مرا میهمان کن به میهمانی تو می آیم.
درون اتوبوس به خواب رفتم.
یک ساعت ...سه .. هفت ساعت..
حدود ساعت یک بود که هراسان از خواب بلند شدم
خدای بزرگ اتوبوس از آن شهر گذشته بود...
چه کنم؟
با نگرانی به سوی راننده رفتم و او گفت که حدود نیم ساعت است از آنجا گذشته ایم.
درست ساعت یک بامداد...
چه می بایست می کردم ؟این چه میهمانیبود!...
سردم بود،گرسنه...
گفتم نگه دار میخواهم بر گردم...
راننده اینجا خطرناک است چند دقیقه دیگر پمپ بنزینی است که می توانی با سواری برگردی.
به پمپ بنزین رسیدم.
رستورانی باز بود،با خوشحالی گفتم شام میخورم و بر می گردم...
اما کجا بمانم؟به محض اینکه شام خوردم عزم به برگشت گرفتم که برق چراغی نظر مرا بخود جلب کرد.
بدانسو رفتم.
نماز خانه ای بود
با کنجکاوی بدانجا رفتم.
چه قدر جای آرامی بود و

چقدر در آنجا  گرم و دلپذیربود


خدای من او مرا مهمان تو کرده بود...
خوابم خواب غفلت نبود،خواب حکمت بود.
خود را کنار بخاری گرمی رسانیدم و تا خود طلوع صبح بهترین و شیرین ترین خواب زندگیم را رفتم.
چه شب گرم و زیبایی بود ، میهمان خانه خدا شدن...




              همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را         باده ز فلک آید مردان ثوابی را




۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

کمی با مولوی...

حس و حال های این روزهای من دست کمی از تغییرات فصل ندارد ، نمیدانم شادم یا غمگین ، چیزی که بیشترمرا آزرده خاطر می سازد این ندانسته هایم است .

کاش می شد دوباره خودم را پیدا کنم ، شاید هم کمی با خودم بیگانه شده باشم.

دست به قلم می برم ، مطلبی که موجب خرسندی است را به ذهن نمی آورم و از نگاشتن جملاتی که حال دیروز مرا بیان می کند نیز راهی بجایی نمیبرم.

دور بر من کسانی هستند که به اصطلاح دهانشان را آش سوخته و بر ماست فوت می کنند.نا خواسته بمناسبت روز بزرگداشت مولانا صفحه ای گشودم که غزل زیر را آورد

شاید نمایانگر حال فعلیم باشد.

شاید...




عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو

دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست

دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان

بنده آن شو که او داند مهمان کیست

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

اتوبوسی ها...

هیچ فرقی نداره چند نفر باشید ، خوب معلومه اگه تعداد بیشتر باشه تحملش راحتتره. تعداد کسانی که با تو هم سو هستند
گاهی اتفاقی پیش می آید،گاهی هم از چند  روز قبل براش برنامه ریزی می کنیم.گاهی مقصدمان هست و گاهی هم هدفمان.
رفت و برگشتت دریک زمان است ولی تحمل زمانش فرق داره،اینکه داری دور میشوی یا نزدیک خیلی تفاوت دارد.همیشه نقطه اول آرامش بهتری داره و نقطه آخر مملو از هیجان است. هیجانی که پس تحمل سختی رفت بدان رسیده ای.
انچه مهم است ایستگاست،همانجایی که که یکی زودتر می اید و  دیگری در لحظه حرکت.
وقتی شروع به حرکت می کنی اول به دور و برت نگاه میکنی،شاید دنبال گمشده ای باشی چشمها همه به سمت جلو هست.هر چی سعی می کنی نمیتونی متوجه بشی کدامیکشان دارند بر می گردند و کدام دیگری دارند میروند.
فرقی هم ندارد در آن  جمعیت محدود با خواسته های مختلف که فقط خودشان می داندد ، بعضی وقتها کمی توشه ای هم برای کوتاه کردن مسیر تهیه می کنند.
مسیر کوتاه نمیشه ، فکر هست که معطوف چیز دیگه میشه.
گاهی میخوابی ، خیلی خوبه که سختی راه و ندیدی ولی خیلی چیزای دیگه را هم ندیدی...
اگه سالم برسی دوباره ایستگاهی که عده ای در آن هستند و منتظر رسیدن همه می باشند، آنها می خواهند آن مسیر را برگردند
در آنجا به تنها چیزی که فکر نمیکنی این است  که اینها مقصد را ترک می کنند یا به مقصد می رسند.







میدانید چرا؟
چون در آخر دیگر خود را میان جمع " اتوبوسی " ها نمیبینی...


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

کو دگران...

برای شروع مطلبی را که دو سال پیش تو وبلاگ قبلیم که با همین نام "نقاب سربی..." بود را می گذارم...  




                                              

صندلی چوبی پارک محله ای هنوز خالی از من  ، منتظر دیدارم بود ، برگهای زرد پاییزی تمام زوایای آن را پر نموده و وزش باد هم قادر به زدودن آنها نبود.

هوا هنوز گاهگاهی فراموش می نمود که فصل تابیدن آفتاب به انتها رسیده وبرخی اوقات گرما زورهای آخر خود را می زد. و صد البته بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید...

به آرامی برگهای زرد را از روی صندلی پاک نمودم و بیخیال از همه ملامتهای گذشته بر روی آن نشسته و در غروبی دوباره تنها به افق خیره ماندم.

صدای عبور رهگذران ، همواره مرا به آن گذشته می برد و چقدر سخت بود تداعی خاطرات دور و تجسم از حضور کسی که هرگز از این پارک عبور نخواهد کرد و چقدر شبیه هستند این رهگذران با آن خیال قدیم وتنها تفاوت در این بود که مرا نمیشاسند.شاید اینها فرزندان مردمان خاطرات من بودند که در پی خیال بزرگان خود به این سو کشیده می شدند.و دیگر بار خیالش به در خانه دلم زد و گفت در را  بگشا و حرفی به میان نیاور ، و این بار چقدر زود هوای دلم به غروب نشست...


پاییز هرگز قادر به تغییر رنگ نیلی دریای جنوب نبود ، ولی تغییرات بی بدیع امواج حاکی از تغییر حال درونی من بود ، هنگامی که سردی آب ،  ماهیان را به سوی سواحل می کشاند...


 


بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار               تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد

پشت افلاک خمیدست از این بار گران                      ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد






۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...

این فضا...

فعلن با این محیط بیگانه ام

امیدوارم بتوانم خودم را دوباره پیدا کنم

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
شهرام ( ی پدر ) ...